تبلیغات
دستگرد امامزاده
دستگردامامزاده

کرامات امام رضا

چهارشنبه بیست و دوم خردادماه سال 1392 08:36 ب.ظ

نویسنده : نویسنده

*همه چیز از جشن میلاد شروع می‌شود

در یک شب سرد زمستانی سال 1372 وارد صحن انقلاب شدم، سرما تا عمق استخوان‌های انسان نفوذ می‌کرد و کمتر کسی در آن شرایط از خانه خود می‌زد بیرون، صحن هم به طرز کم سابقه‌ای خلوت بود، به دالانی که بین صحن انقلاب و صحن مسجد گوهرشاد وجود دارد وارد شدم، متوجه جوانی با حدود 35 سال سن شدم که چمدان مسافرتی نسبتا بزرگی در دست داشت و از یکی ـ دو نفر چیزی پرسید، ولی انگار آن‌ها نتوانستند جوابش را بدهند. به سوی من آمد و گفت: شب‌ بخیر آقا!

به زبان انگلیسی حرف می‌زد، آنهم با لهجه‌ آمریکایی رایج در کشور کانادا، وقتی به همان زبان و با خوشرویی جوابش را دادم، نفس راحتی کشید و گل از گلش شکفت. ادامه داد:

ـ ببخشید! آقای علی ‌بن موسی‌الرضا، کجا هستند؟ می‌خواهم ایشان را ببینم.

راستش را بخواهید حسابی جا خوردم. پرسیدم:

ـ معذرت می‌خواهم، ممکن است خودتان را معرفی کنید؟

ـ من دانشجوی رشته‌ حقوق در دانشگاه تورنتوی کانادا هستم، اصالتاً لبنانی‌ام، ولی در کانادا متولد شده‌ام و دینم «مسیحیت» است.

ـ یعنی شما یک «مسیحی» هستید؟

ـ بله، یک مسیحی کاتولیک.

با تعجب پرسیدم:

ـ پس اینجا چه کار می‌کنید؟!

ـ دعوت شده‌ام که آقای علی‌بن موسی‌الرضا(ع) را ملاقات کنم.

ـ چه کسی شما را دعوت کرده است؟

ـ خود ایشان.

دیگر حسابی گیج شده بودم، با وجود آن همه سابقه‌ تبلیغ دینی در داخل و خارج کشور، تا کنون نشنیده بودم که حضرت علی‌بن موسی‌الرضا(ع) شخصاً از کسی دعوت کرده باشد که به دیدارش بیاید، آن هم از یک جوان مسیحی کانادایی! ادامه دادم:

ـ شما ایشان را دیده‌اید؟

ـ بله سه یا چهار بار.

این دیگر برایم باور کردنی نبود، از این رو پرسیدم:

ـ یعنی شما با چشمان خودتان علی‌بن موسی‌الرضا(ع) را دیده‌اید؟!

ـ بله دیده‌ام، البته در عالم رویا.

ـ یعنی اگر الان او را ببینید می‌شناسید؟

ـ بله، البته.

موضوع دیگر خیلی جالب شده بود، از او خواهش کردم چند دقیقه‌ای وقتش را به من بدهد و با هم در کناری بنشینیم و صحبت کنیم، او هم قبول کرد، کم کم داشت هیجان بر من غلبه می‌کرد، ضربان قلم تند‌تر شده بود، پرسیدم:

ـ ممکن است نحوه‌ آشنا شدنتان با آقای علی‌بن موسی الرضا(ع) را از اول و به طور کامل برای من بیان کنید؟

ـ بله، البته. یک شب داشتم در یکی از خیابان‌های شهر تورنتو قدم می‌زدم که دیدم جمعیت زیادی در جایی تجمع کرده‌اند و رفت و آمد زیادی در آنجا صورت می‌گیرد، آن ساختمانی را هم که مردم به آنجا رفت و آمد می‌کردند، چراغانی کرده و حسابی آذین بسته بودند. رفتم جلو و سؤالاتی کردم.

معلوم شد آنجا مسجد مسلمانان ایرانی است و در آن یک جشن مذهبی برپا است.

وارد شدم ببینم چه خبر است، چند نفر از آن‌ها به احترام من از جایشان بلند شدند و پس از خوشامد‌گویی مرا در کنار خود نشاندند و بلافاصله با شربت و شیرینی و بستنی و شکلات از من پذیرایی کردند، مرشد آن‌ها داشت به زبان انگلیسی سخنرانی می‌کرد و همه با دقت به سخنانش گوش فرا می‌دادند، من هم محو گفته‌هایش شدم و برای اولین بار، به طور مستقیم و از زبان یک مرشد مسلمان با اسلام آشنا شدم.

هنگام خروج از مسجد، به هر کس یک کتاب هدیه می‌کردند، یکی هم به من دادند، من هم خیلی خوشحال شدم و تشکر کردم، وقتی قدم زنان در پیاده‌رو خیابان به سوی خانه‌ام حرکت می‌کردم، همه هوش و حواسم به حرف‌هایی بود که از آن مرشد مسلمان شنیده بودم، به طوری که متوجه اطرافم نبودم و اصلاً نفهمیدم کی به منزلم رسیدم.

وقتی لباس راحتی پوشیدم و به رختخواب رفتم، آن کتاب را هم برداشتم تا یک نگاهی به آن بیندازم چون فردایش فرصت این کار را نمی‌یافتم.

*دوست دارم بتوانم بیایم پیش شما!

هر ورقی از آن کتاب را که می‌خواندم وسوسه می‌شدم ورق بعدی را هم بخوانم! نشان به این نشان که تا وقتی کتاب را تمام نکردم نتوانستم آن را زمین بگذارم! آن کتاب درباره قدیس مسلمانی به نام «علی‌بن موسی‌الرضا» بود، شخصیت و سخنان زیبا و روحانی آن قدیس آسمانی مرا مجذوب خود کرده و تمامی قلمرو اندیشه‌ام را تسخیر کرده بود، لحظه‌ای نمی‌توانستم از فکر آن قدیس خارج شوم، در رختخواب خودم دراز کشیده بودم و با آنکه تا صبح چیزی نمانده بود نمی‌توانستم بخوابم، بالاخره متوجه نشدم که کی خوابم برد زیرا با خواب هم وارد سرزمینی شدم که در آن کتاب ترسیم شده بود، سرزمینی روحانی، معنوی و آسمانی! سرزمینی که هرگز همانند آن را حتی در فیلم‌های تخیلی هم ندیده بودم و همه کاره‌ آن سرزمین، مردی نورانی و آسمانی بود که هرگز از تماشایش سیر نمی‌شدی، از او خواهش کردم که چند لحظه‌ای با من بنشیند، او هم قبول کرد وقتی نشست با خوشرویی پرسید:

ـ با من کاری دارید؟

من هم با دستپاچگی و من و من کنان جواب دادم:

ـ ب ... ب.. بله! متأسفانه من شما را نشناختم!

ـ مرا نشناختی؟! من «علی بن موسی‌الرضا» هستم.

ـ علی‌بن موسی‌الرضا؟! این اسم را شنیده‌ام اما به خاطر نمی‌آورم...

ـ من همان کسانی هستم که شما تا پایان شب کتاب مرا مطالعه کردید و در پایان، توی دلتان گفتید؛ «خدایا اگر چنین قدیسی وجود دارد دوست دارم او را ببینم».

این را که شنیدم، گل از گلم شکفت و پرسیدم:

ـ در حال حاضر، پیش تو و میهمان توام.

ـ دوست دارم بتوانم بیایم پیش شما.

ـ خب می‌توانی میهمان من باشی.

ـ میهمان شما؟ اینکه عالی است. ولی جای شما کجا است؟

ـ ایران.

ـ کجای ایران؟

ـ شهری به نام مشهد.

چند لحظه رفتم توی فکر؛ من ایران را می‌شناختم، اما هرگز اسم مشهد را نشنیده بودم!

رفتن به چنین شهری برای من چندان آسان نبود، هم از نظر اقتصادی، هم از نظر ناآشنایی به منطقه و هم از جهات دیگر، این بود که پرسیدم:

ـ آخر من چه طور می‌توانم به دیدار شما بیایم؟!

ـ من امکانات رفت و برگشت شما را فراهم می‌کنم.

*خرج سفری که از سوی ضامن آهو(ع) پرداخت شد

بعدش هم آدرس و شماره تلفن یکی از نمایندگی‌های فروش بلیت هواپیما را به من دادند به همراه یک نشانی و علامت و گفتند:

ـ به آنجا که رفتی، می‌روی سراغ شخصی که پشت میز شماره‌ چهار است، نشانی را می‌دهی، بلیت را می‌گیری و به ملاقات من می‌آیی.

وقتی که از خواب بیدار شدم آن را جدی نگرفتم، ولی چند شب پیاپی دیگر هم ایشان را در خواب دیدم، آخرین شب به من گفت:

ـ چرا نرفتی بلیتت را بگیری؟

تا این جمله را گفت از خواب پریدم، خیس عرق بودم و قلبم به شدت می‌زد، دیگر خوابم نبرد و برای شروع ساعت اداری لحظه شماری می‌کردم.

اول وقت به راه افتادم، همه نشانی‌ها درست بود، وقتی نام و نشانی خود را به کارمندی که پشت میز شماره‌ چهار نشسته بود گفتم، اظهار داشت:

ـ چند روز است که بلیت شما صادر شده است، چرا نیامده‌اید آن را دریافت کنید؟! تا زمان پرواز فرصت زیادی ندارید!

خواستم از مبلغ هزینه‌ بلیت بپرسم که کارمند هواپیمایی گفت:

ـ تمام هزینه‌ بلیت شما قبلا پرداخت شده است.

بعد هم بلیت را دستم داد، بلیتی که به نام من صادر شده بود با این مسیرها:

«تورنتو، لندن، تهران، مشهد، تهران، لندن، تورنتو».

پس از شنیدن این حرف‌ها از یک جوان مسیحی کانادایی، دیگر بیش از حد هیجان زده شده بودم، رنگ چهره‌ام کاملاً عوض شد و ضربان قلبم شدید‌تر گردید و تنم شروع کرد به لرزیدن گفتم.

ـ همین الان از راه رسیده‌ام و به تاکسی فرودگاه گفتم که مرا ببرد به منزل آقای علی‌بن موسی‌الرضا، او هم مرا آورد اینجا و پیاده کرد. حالا نمی‌دانم که چه طور می‌شود ایشان را ملاقات کرد؟

دیگر چنان هیجان زده شده بودم که جوان کانادایی هم متوجه لرزش تن و تغییر رنگ چهره‌ام شد و پرسید:

ـ آیا طوری شده است؟! چرا این جوری شده‌اید؟! نکند حالتان خوب نیست؟!...

ـ نه، نه، حال من کاملاً خوب است، فقط از اینکه که می‌بینم شما مورد توجه آقا علی‌ بن موسی‌ الرضا(ع) واقع شده‌اید خوشحال و خرسندم و کمی دچار هیجان گشته‌ام.

ـ آخر برای چه؟

ـ برای اینکه این شخص از بزرگ‌ترین قدیسان آسمانی است که خدا او را در بین ما زمینیان قرار داده و هر کسی که او را می‌شناسد آرزو می‌کند بتواند مورد توجه او قرار گیرد، حتی برای لحظه‌ای کوتاه !...

جوان کانادایی، انگار که دیگر تاب تحمل شلاق انتظار را نداشته باشد، ملتمسانه به من گفت:

- ممکن است که از شما خواهش کنم هر چه زودتر مرا پیش این آقا ببرید؟

چمدان و کفش‌ها را به کفشداری مسجد گوهرشاد سپردیم و وارد شدیم.

هنوز از پله‌های تالار مقابل ضریح پایین نیامده بودیم که ازدحام جمعیت را دید:

- این جمعیت انبوه، در این وقت شب این جا چه کار می‌کنند؟!

- این‌ها هم مثل من و شما برای ملاقات علی بن موسی الرضا(ع) به این جا آمده‌اند.

- اما من فکر می‌کردم ایشان تنها از من دعوت کرده‌اند که به دیدارشان بیایم، آن هم یک دیدار خصوصی! حالا... حالا توی این شلوغی، چه طور می‌توانیم از ایشان وقت ملاقات بگیریم؟ من دوست دارم ایشان را به تنهایی ملاقات کنم.

- مگر ایشان شما را دعوت نکرده؟

- چرا.

- پس خودشان هم با تو ملاقات خواهند کرد.

- حالا ما چه طور خودمان را به ایشان معرفی کنیم؟

- او نیازی به معرفی ندارد، همان‌طور که قبلاً به دیدار تو آمده، خود او همین جا صدایت خواهد کرد.

به خوبی می‌شد برق شگفتی و تعجب را در چشمان او دید، اما دیگر چیزی نپرسید و با هم از پله‌ها پایین رفتیم و به سمت ضریح حرکت کردیم، او نمی‌دانست که ضریح چیست! گفت:

- حتما ایشان در جای بلندی نشسته‌اند و مردم هم اطراف او را گرفته و با او ملاقات و گفتگو می‌کنند.

- نه!

- نکند این شخص، یک موجود خیالی است و وجود خارجی ندارد؟

- نه! کاملاً واقعی است. یک موجود خیالی نمی‌تواند از تو دعوت کند که از آن طرف دنیا به دیدارش بیایی، آدرس این جا را هم به تو بدهد و بلیت رفت و برگشت تو را نیز برایت تأمین کند و ...

کم کم دیگر به ضریح نزدیک شده بودیم.

پرسید:

- چرا این مردم به این صندوق چسبیده‌اند؟!

- آخر، آقا علی بن موسی‌الرضا(ع) داخل آن هست.

- آیا می‌شود او را دید؟

- بله.

- چطور؟

- همان گونه که خدا را در دل می‌بینی.

- بله، درست است.

- آیا تا به حال حضرت عیسی(ع) را دیده‌ای؟

- بله، بارها، اما در خواب.

- آقای علی بن موسی الرضا هم همان طور برایت مجسم خواهد شد، زیرا او در بیش از هزار سال قبل به دست دشمنانش شهید شده است.

- حالا ایشان چه گونه با ما ارتباط برقرار می‌کند؟

- مگر تو نحوه‌ ارتباط خدا با بشر را نمی‌دانی؟ اصلاً تو چطور با حضرت مریم(س) و حضرت عیسی(ع) ارتباط برقرار می‌کنی؟

- خب ما یک چیزی در جهان غرب داریم که دانشمندان و روانکاوان درباره‌ آن صحبت می‌کنند...

- بله، ارتباطی به نام «تله پاتی»، یعنی ارتباط روحی بین دو انسان، از راه دور، درست است؟

- بله، همین طور است.

پس از رد و بدل شدن این حرف‌ها، برای اینکه در میان ازدحام جمعیت، اذیت نشود، او را از سمت بالا سر حضرت به نزدیک ضریح هدایت کردم و گفتم:

- تو در همین جا بایست تا خود آقا به دیدارت بیاید.

بعد هم کتاب دعایی را باز کردم و در کنار وی مشغول خواندن زیارت‌نامه شدم، اما راستش را بخواهید تمام هوش و حواسم متوجه جوان کانادایی بود و از خواندن زیارت‌نامه چیزی نفهمیدم.

او هم به ضریح زل زده بود و انگار که رفته باشد توی یک عالم دیگر ناگهان به زبان آمد و گفت:

- آقای علی بن موسی الرضا ...

و بی آنکه سلامی بکند ادامه داد:

- شما مرا دعوت کردید، من هم آمدم و ...

حدود یک ساعت و نیم با امام رضا(ع) حرف زد و اشک ریخت، اشکی به پهنای تمام صورتش! من بعضی از حرف‌هایش را می‌فهمیدم و بعضی را نه، وقتی ملاقاتش به پایان رسید به او گفتم:

- گمان نمی‌کردم شما این همه راه را برای دیدن کسی آمده باشی و آن وقت با دیدنش این چنین گریه کنی!

*صحبت‌هایی که امام رضا(ع) با این جوان کانادایی کرد

- بله، خودم هم گمان نمی‌کردم، اما جذابیت فوق‌العاده‌ای این قدیس آسمانی، بی‌اختیار مرا به گریه وا می‌داشت، به خصوص لحظه‌ پایانی دیدار که به من گفت:

«شما دیگر خسته شده‌اید، بروید و استراحت کنید، فردا منتظر شما هستم».

این جدایی و انفصال برایم خیلی سخت بود و اشک مرا بیشتر درآورد!...

بی ‌آنکه جوان کانادایی نمازی بخواند یا دعایی بکند، از حرم خارج شدیم.

در هتل تهران یک اتاق دو نفره برایش گرفتم تا بتوانم خودم هم در کنارش باشم و ماجرا را پی بگیرم. پس از صرف شام، پرسیدم:

- با آقای علی بن موسی‌الرضا (ع) چه صحبت‌هایی کردی؟

- از ایشان سؤال‌هایی کردم و ایشان هم جوابم را داد، سؤال‌هایی درباره دنیا، آخرت، انسانیت، عاقبت انسان و آینده‌ بشریت. بعد هم به من سفارش کردند که «اگر می‌خواهی درهای روشن زندگی و بهشت دنیا و آخرت را ببینی حتماً به قرآن سری بزن»

گفتم: اسم قرآن را شنیده‌ام، ولی تا به حال به آن سر نزده‌ام.

آقا هم مدتی برای من قرآن خواند، آن هم با لحنی جذاب و ملکوتی! چنان جذب آوای ملکوتی قرآنش شده بودم که یکسره و بی‌اختیار، اشک می‌ریختم! از همان جا حسابی شیفته‌ قرآن شدم و اظهار داشتم:

- امیدوارم من هم بتوانم قرآن بخوانم و از آن لذت برده و استفاده کنم.

- گفت: به شرطی می‌توانی از این کتاب بهره‌‌ کامل ببری که اصل و ریشه‌ آن را بپذیری.

گفتم: اصل و ریشه‌ این کتاب چیست؟

آن وقت برایم سلسله‌‌ پیامبران الهی را توضیح داد که از حضرت آدم(ع) آغاز شده و با حضرت محمد(ص) پایان می‌پذیرد، حضرت محمد(ص) هم جانشینانی دارد که آقای علی بن موسی الرضا، هشتمین جانشین ایشان است و من باید همان‌گونه که حضرت عیسی(ع) را پذیرفتم، سایر پیامبران و جانشینان آخرین پیامبر را نیز بپذیرم، در این صورت است که ایمانم کامل شده و می‌توانم از قرآن، بیشترین بهره را ببرم...

من که با حرص و ولع به سخنان جوان کانادایی گوش می‌دادم با کنجکاوی فراوان پرسیدم:

- خب، آقا چیز دیگری هم برای تو فرمودند؟

- بله، ایشان پنج اصل اعتقادی را به من فهماندند.

- خب، آن پنج اصل چه بودند؟

کاغذی را که پس از مکاشفه بر روی آن چیزهایی را یادداشت کرده بود، از جیبش درآورد و از روی آن خواند:

«توحید، نبوت، عدل، امامت و معاد»

بعد هم اعتقاد به قیامت را شرح داد و گفت:

- من تاکنون این پنج اصل را در هیچ سبک و روش دینی نشنیده بودم!

- درباره‌ اسم دین برای شما توضیحی نداد؟

- اتفاقاً چرا! زیرا من پرسیدم؛ «دین شما چه دینی است؟» و ایشان پاسخ داد:

«دین اسلام، و تا کسی مسلمان نباشد در دنیا و آخرت، خوشبخت نخواهد شد.»

- خب تو چه کردی؟

- من هم به دست ایشان مسلمان شدم.

با هیجان و شگفتی و با حالت ذوق زدگی سؤال بعدیم را مطرح کردم:

- چه گونه مسلمان شدی و چه کلماتی را بیان کردی؟

- من برای اولین بار این کلمات را یاد گرفتم و با بیان آن‌ها مسلمان شدم...

و آن‌گاه به زبان عربی شکسته گفت:

«اشهد ان لا اله الا الله، واشهد ان محمداً رسول الله، واشهد ان علیاً ولی الله»

من هم خیلی خسته‌اش نکردم و گذاشتم در حال خودش باشد. آن شب را آرام گرفتیم و استراحت کردیم، وقتی من طبق عادت، پیش از اذان صبح از خواب بیدار شدم تا به حرم امام رضا (ع) مشرف شوم، او هم بیدار شد و پرسید:

- کجا می‌روی؟

- می‌روم به دیدار علی بن موسی الرضا(ع)‌

- صبر کن! من هم با تو می‌آیم.

- تو که همین چند ساعت قبل با او صحبت کردی آن هم به مدت یک ساعت و نیم...

- ولی من خیلی حرف‌های دیگر هم دارم که باید با او بزنم. حرف‌های من به این زودی‌ها تمام نمی‌شود.

وقتی دوباره در قسمت بالا سر حضرت(ع) ایستاد و به ضریح زل زد، دوباره ارتباطش با امام رضا(ع) برقرار شد و شروع کرد به صحبت کردن. حرف‌هایش که تمام شد، وضو گرفت و به نماز ایستاد و بی‌ آنکه کسی قبلاً به او حمد و سوره و سایر کلمات عربی نماز را یاد داده باشد، با زبان عربی لهجه‌‌دار و شکسته بسته نماز خواند! بعد هم گفت:

در پایان دیدارم با آقای علی بن موسی الرضا، گفتم:

- دلم می‌‌خواهد باز هم به دیدار شما بیایم.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

کرامات رضوی

یکشنبه دوازدهم خردادماه سال 1392 12:58 ق.ظ

نویسنده : نویسنده

حضرت آیت الله العظمی بهجت(ره) در فرمایشات خود درباره حضرت امام رضا(ع) و دلیل بیشتر بودن کرامات ضریح آن حضرت نسبت به امام حسین(ع) وقایعی را نقل کرده‌اند که آنها را در ادامه می‌خوانید:


آقایى می‌گفت: عریضه‌اى به خدمت امام رضا (علیه‏ السّلام) درباره‏ سه حاجت از جمله تشرف به خدمت حضرت ولى عصر (عج) نوشتم و پشتِ در ضریح انداختم. شب آخر اقامت ما در مشهد و یا یك شب جلوتر از آن، براى نماز صبح به حرم مشرف شدم، هنگامى كه مى‌خواستم وارد حرم شوم، در میان ازدحام جمعیت به حدى كه ممكن نبود كسى به راحتى داخل حرم شود و عده‏اى به زحمت وارد و عده‌اى خارج مى‏شدند، ناگاه چشمم افتاد به آقاى جلیل و نورانى كه تشریف مى ‏آورد ...

و ازدحام گویى براى ایشان خلوت بود و از وسط آن همه جمعیت به آرامى و راحتى جلو مى‏ آمد. تا این كه وقتى به من رسید، گویا به من سلام كرد و فرمود: «أَنَا ابْنُهُ، أَنَا ابْنُهُ». من پسر او هستم، من پسر او هستم.
و همین طور این جمله را تكرار مى‏كرد، بعد فرمود: «لا تُعَلِّمُوهُمْ، فَهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ.»(1)
چیزى به آنان (ائمه ـ علیهم‏ السّلام) یاد ندهید، زیرا آنان از شما داناترند. بعد به حرم تشریف برد. آن آقا مى گفت: از این كه كاغذ عریضه به داخل انداخته بودم و نیز از آن همه نورانیّت و جلالت، هم چنین از این كه در میان آن همه جمعیّت و ازدحام به راحتى حركت مى‏ نمود، و از این كه فرمود: «أَنَا ابْنُهُ»، فهمیدم كه ایشان، حضرت غائب ـ عجّل‏ اللّه‏ تعالى ‏فرجه‏ الشّریف ـ هستند.

نعمت بزرگ و گرانقدر
حضرت آیت الله العظمی بهجت(ره) می‌فرمودند: حرم مطهر حضرت امام رضا ( علیه السّلام ) نعمت بزرگ و گرانقدرى است كه در اختیار ایرانى‌هاست، عظمتش را خدا مى‌داند، به حدى كه امام جواد (علیه السّلام) مى‌فرماید: زیارت پدرم امام رضا علیه السّلام از زیارت امام حسین (علیه السّلام) افضل است، زیرا امام حسین (علیه السّلام) را عامه و خاصه زیارت مى‌نند، ولى پدرم را جز خاصه (شیعیان دوازده امامى)زیارت نمى‌نند، لذا كرامات از ضریح آن حضرت بیشتر از ضریح امام حسین ـ علیه السّلام ـ ظاهر مى‌شود. بنابراین، ایرانى ها باید نعمت حرم حضرت امام رضا(ع) که زیارت آن برایشان فراهم است، مغتنم بشمارند.

عنایات امام رضا (علیه السّلام) به زائران خود
دیده و شنیده شده است كه اشخاصى در مشاهد مشرّفه به امامى كه صاحب ضریح است سلام كرده و جواب سلام را شنیده اند.

شخصى گفته است: هر وقت براى زیارت حضرت امام رضا (علیه السّلام) به مشهد مشرّف مى شوم (شاید در هر سال یك زیارت بیشتر نمی كرده است ) در هر بار در زیارت اول، با وجود ازدحام جمعیّت، تا ضریح راه برایم باز مى شود ...

به ضریح نزدیك مى شوم و زیارت مى كنم، و حضرت رضا (علیه السّلام)خرجى راه و حتّى مقدارى پول براى خرید سوغات را نیز به من مى دهند.

در خانه اى كه ما در مشهد بودیم نیز علویّه‌اى بود كه مى‌گفت: هر وقت كه براى زیارت به حرم مى روم، براى من هم راه به سوى بوسیدن ضریح و دست كشیدن بر آن باز مى‌شود.


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دلتنگم

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشتماه سال 1392 12:49 ب.ظ

نویسنده : نویسنده
                               

                   یــــــــــــــــــــــــــــا حسین  آقآآآ جااان 

       *** من ناقابل اگرتشنه ی دیدارتوام****
                  ***ازطفولیت ارباب گرفتارتوام***
        ***نیستم مستحق این همه لطف و کرمت*** 
                 ****تانفس میکشم ای شاه گرفتارتوام***
       ***چون به دربارشما امد ورفتی دارم***
               ***خلق گوید که من محرم اسرارتوام***
       ***جان زهرابرکس مشت مرابازنکن***
             ***هرچه هستم به تووابسته ام و خوارتوام***
         ***توبه پیشانی من مهرقبولی زده ای ***
                            ***تابدانند همه نوکر درگاه توام***
             ((حرف دل هرچی عاشق مولایمان  حسین(ع)))



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشتماه سال 1392 12:58 ب.ظ

به هوش باشید .....اخر اازمان است.....

شنبه چهاردهم اردیبهشتماه سال 1392 10:32 ق.ظ

نویسنده : نویسنده
فراماسونری هایa

کلمه ی  ماسون (mason)   یعنی  بنّا،  فراماسون (Freemason)  یعنی  بنّای  آزاد. ماسونری  یک تشکیلات منظم جهانی است که بر  ارکان  دولت های  جهان  و  اکثر وجوه زندگی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جوامع، سلطه یافته است و  بسیار  هم آزادانه عمل می متن کند.  کسی  که  عضو  فراماسونری  است،  ماسون یا  فراماسون نامیده می شود. ساختمانی که مرکز  فعالیت  ماسونهاست  لژ  نام  دارد.  یکی  از بزرگترین اهداف گروه های ماسونی این است که زمینه را برای حکومت فردی از بین ماسون ها با عنوان نمادین ضد مسیح (Antichrist  = دجال)، یا  به  تعبیر  بعضی  از گروه های ماسونی، فرعون جدید (New Pharaoh) آماده کنند. فراماسونری جمعیتی سرّی است که کسی به راحتی نمی تواند در حریم آن نفوذ کند و اگر هم راه یافت، مکلف است اسرار آن را مکتوم نگه دارد؛ اما با این وجود،  کسانی توانستند به حریم آن نفوذ کنند و به اسناد و مدارک مهمی دست یابند و  موفق  به  کشف  و  افشای اسرار آنها شوند. همه ی این افراد متفق الرأی  هستند  که:   «مسئله  یک  توطئه است که این توطئه از اواخر قرن هجدهم آغاز شده و تا به امروز هم با موفقیت تمام ادامه دارد و هدف نهائی آن ایجاد یک حکومت جهانی «شیطانی» است و برای پیاده کردن آن در سراسر عالم، به یک مبارزه وسیع و بی امان دست زده اند.» (1)
فراماسون های بسیاری در ایران بوده اند. افرادی که بسیار مشهور بوده اند .
از جمله محمد علی فروغی که اسم او را در کتاب های درسی خود دیده اید......
همه ی سران فراماسون ها افراد بسیار ثروت مند هستند که شاید بیش از نیمی از ثروت دنیا در دست ان هاست .
و ان ها بسیار تلاش می کنند که همه ادیان از جمله مسلمانان و مسیحیان را از بین برده تا روزی دجالشان ظهور کرده و حکومت را در دست بگیرد .

پیامبر می فرمایند:"

"من درباره ی دجال به شما هشدار می دهم...و هیچ پیامبری نبوده مگر اینکه در باره ی او هشدار داده...اما من چیزی به شما می گویم که هیچ پیامبری به قومش نگفته...بدانید که او یک چشم دارد... و خدا یک چشمی نیست."

همونطوری که تو همه ی این تصاویر دیده اید که وجه مشترکشون یک چشم بودن است  که در همشون استفاده شده.

اری این چنین است .......

شاید روزی چندین بار با تصاویری که در ان یک چشم به کار رفته روبه رو شوید  ...

و حالا از چیزی برایتان بگویم که .....

سریال قهوه ی تلخ و یکی از پر بیننده ترین فیلم های مهران مدیری .....

خود قضاوت کنید ایا فراماسونری نیست .........

این ها همه اشخاص و سران و نماد های فراماسونری ها هستند. 

خودتان قضاوت کرده و درباره این نماد ها تحقیق کنید....

می توانید از سایت زیر استفاده کنید ..... تا خیلی اطلاع نسبت به این نماد ها و قهوه ی تلخ کسب کنید...

                            لینک :    ((  فراماسونری ها و قهوه تلخ))






دیدگاه ها : دیدگاه شما
آخرین ویرایش: یکشنبه پانزدهم اردیبهشتماه سال 1392 12:00 ب.ظ

داستانی از شیخ نخودکی

جمعه ششم اردیبهشتماه سال 1392 10:14 ب.ظ

نویسنده : نویسنده

جوانی نزد شیخ حسنعلی نخودکی آمد و گفت :

سـه قفل در زندگی ام وجود دارد و سـه کلید از شما می خواهم.

قفل اول اینست کـه دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم.
قفل دوم اینکـه دوست دارم کارم برکت داشته باشد.
قفل سوم اینکـه دوست دارم عاقبت بخیر شوم.

شیخ فرمود :
براے قفل اول نمازت را اول وقت بخوان.
براے قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان.
براے قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.

جوان عرض کرد: سـه قفل با یک کلید ؟!

شیخ فرمود :          نماز اول وقت « شاه کلید » است !



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

غریبونه بقیع2

پنجشنبه بیست و دوم فروردینماه سال 1392 11:43 ب.ظ

نویسنده : نویسنده



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

غریبونه بقیع

سه شنبه سیزدهم فروردینماه سال 1392 01:14 ق.ظ

نویسنده : نویسنده



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه سیزدهم فروردینماه سال 1392 01:22 ق.ظ

سخت است که در روز شهادت مادر، در مدینه باشی.....

پنجشنبه هشتم فروردینماه سال 1392 11:29 ق.ظ

نویسنده : نویسنده
سخت است که در روز شهادت مادر، دختر پیامبر (ص)، ام ابیها (س) در مدینه باشی و شاهد غربت غروب شهادت مادر باشی؛ ندانی قبر مادر کجاست و اگر هم بدانی نتوانی پیش پایش بنشینی و گریه کنی. تازه اینجاست که میفهمی مدینه چه غم بزرگی را در دل نهفته، اینجاست که میفهمی در روز شهات و تشییع مادر، چه غمی در سینه همسر و فرزندان مادر نهفته شد. مدینه گوشه ای از زخم های قلب امامان شیعه است. مدینه فقط شهر سلام های پیغمبر نیست، مدینه محل غم ها و ناله های پیامبر و ائمه اطهار هم هست. غم هایی که پس از گذشت 1400 سال همچنان تازگی دارد و گویی غبار غم در غروب شهادت مادر بیش از هر زمانی در زمین و آسمان مدینه چرخ می زند.
سخت است غربت در مدینه، غربتی نه از باب دوری از وطن؛ غربتی که طعم دردهای علی (ع) و فاطمه (س) دارد؛ غربتی که یاد پهلوی شکسته و بازوی کبود دارد؛ غربتی که رنگ خون و ضرب سیلی دارد؛ غربتی که به تیزی میخ در و سوزش شعله های آتش مقابل خانه فاطمه (س) است؛ غربتی که یادآور غم ها و اشک های فاطمه (س) بعد از پدر است. غربتی که قلب را از غم های رفته بر اهل بیت (ع) می سوزاند. مدینه دفتر غم های اهل بیت است و قلب ما برگ کوچکی است از دفتر بی انتهای مدینه که هر ورق آن به اشک های مادر متبرک است.
سخت است که مدینه هر روز خون گریه کند اما تو را به جرم سلام دادن به مادر و زیارت پیامبر و قطره های اشک، به شرک محکوم کنند. اینان اهل دیار پیامبر (ص) نیستند. مدینه به احترام قبر پنهان مادر سکوت کرده است و غبار غم را فرو می خورد. ما هم غبار غم را فرو می خوریم و به احترام مادر و حرمت پیامبر(ص) سکوت کرده ایم و قلب خود را در مشت گرفته ایم تا صوت یا فاطمه آن، مدینه را نلرزاند.
اما می رسد روزی که غم های خفته شیعه همچون آتشفشانی فوران کند. آن روز اگر خدا بخواهد دیر نیست، روزی که فرزند غریب مادر از خانه کعبه ظهور کند و انتقام زخم های 1400 ساله شیعه را بگیرد. آن روز، روز انتقام دردهای پاره تن پیامبر است، آن روز، روز آشکار شدن قبر گمشده زهرا (س) و التیام دردهای شیعه و پاسخ به درد دل بین در و دیوار مادر است. آن روز می رسد؛ اگر خدا بخواهد دیر نیست که غبار غم از مدینه کوچ کند و عطر ظهور تمام عالم هستی را پر کند. خدایا دعای فرزند فاطمه (س) و آمین ملائکه برای رسیدن زمان انتقام از حرمت شکنان حریم پیامبر (ص) را پاسخ ده که شیعه منتظر است و این بار امام ما تنها نمی ماند.
سایت لبیک




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه هشتم فروردینماه سال 1392 11:32 ق.ظ

غم دوری خدا

جمعه دوم فروردینماه سال 1392 01:21 ب.ظ

نویسنده : نویسنده
         ای خدا
    گفتم غم تو دارم          گفتا غمت سراید ؛

و چه زود غمت سرآمد. و حالا پشیمان شدم؛ که چرا این دعا راکرده ام وچه زود جوابم را

 دادی و حاجتم رواکردی ای کاش دعانکرده بودم چون غم تو راداشتن بهتر ازاین غم

 بندگانت است ؛وتو غم خودت راگرفتی و غم بندگانت را اسان دادی و دیگرهرچه دعا

 کردیم که غمشان سرآید نشد و ای کاش دوباره غم دوری تو در دل ما باشد . 

                             <<  دلتنگتم     خـــــــــــــــــدا  >>
        در لحظاتی که بندگانت یاد تو نیستن .
           چون عید است....



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه دوم فروردینماه سال 1392 01:27 ب.ظ

دلتنگای فاطمیه

پنجشنبه یکم فروردینماه سال 1392 01:24 ب.ظ

نویسنده : نویسنده


غافل مباش فاطمیه در راه است تاکه خلوت رزق فاطمیه روبگیر.
هرکس که دلش تنگ شده برا فاطمیه دانلود کنه.


من که خداییش بااین کلیپ صوتی خیلی حال کردم.




دانلود




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه دوم فروردینماه سال 1392 11:35 ق.ظ

بهار92 مبارک

سه شنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1391 11:14 ق.ظ

نویسنده : نویسنده
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

غریب الغربا

چهارشنبه بیست و سوم اسفندماه سال 1391 12:30 ب.ظ

نویسنده : نویسنده
ای کاش می دانستیم چه کسی از همه غریب تراست ....
   
        آن کسی که هیچ کس نمی شناسند او را  جز عده ی کمی .. اما او  همه را از خودشان بیشتر می شناسد ...

                                 آن کسی که عاشق همه است ولی همه  از او بیزارند.

  کسی که غمخوارماست ودر مشکلاتمان  تنهایمان نمی گذارد ولی در شادی هایمان ذره ای به یادش نیستیم..

  کسی است که غم های ما غم ها ی اوست ولی ما ......
    
  اری او خالق ماست .... او خدای ماست ... که یادش غریب شده ....که ذکرش غریب  

  خدای که خلق کرد ما را تا با او باشیم ... ولی ما (جز) او را انتخاب کردیم 

  خدای که روزیمان را نمی گیرد به خاطر گناهانمان  ... ولی باز هم گناه می کنیم ..

 خدای که غریب الغرباست و غریبی مولایمان حسین(ع) اندکی از غربتی است که او به بنده ی پاکش بخشیده ...

  ..................  غربتی که حد و مرز ندارد  .............   ..   
  
  وخدای که یک نــــــــــــــــمازبرای رضایش نخواندیم  و عملی برای رضایش انجام ندادیم .

     آیا              غریب        نیست            خـــــــــــــــدا!!!!!!!!!



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه بیست و سوم اسفندماه سال 1391 12:53 ب.ظ

تنهایی

جمعه هجدهم اسفندماه سال 1391 09:44 ب.ظ

نویسنده : نویسنده
وقتی که دیگر نبود، من به بودنش نیازمند شدم، وقتی که دیگر رفت، من به انتظار آمدنش نشستم، وقتی که دیگر نمی ‌توانست مرا دوست بدارد، من او را دوست داشتم، وقتی او تمام کرد، من شروع کردم، وقتی او تمام شد، من آغاز شدم، و چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگی کردن است، مثل تنها مردن است ...


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

یا صاحب الزمان

جمعه چهارم اسفندماه سال 1391 11:15 ق.ظ

نویسنده : نویسنده
                                                                                

                                               گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن

                                       گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن


گفتم به نام نامیت هر دم بنازم
گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم


گفتم که دیدار تو باشد آرزویم
گفتا که در کوی عمل کن جستجویم

گفتم بیا جانم پر از شهد صفا کن
گفتا به عهد بندگی با حق وفا کن

گفتم به مهدی بر من دلخسته رو کن
گفتا ز تقوا کسب عز و آبرو کن




                                                                                 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه چهارم اسفندماه سال 1391 11:27 ق.ظ

فقط محض دل تنگی.............

سه شنبه بیست و چهارم بهمنماه سال 1391 12:11 ب.ظ

نویسنده : نویسنده



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دستگردامامزاده

جمعه سیزدهم بهمنماه سال 1391 08:42 ب.ظ

نویسنده : نویسنده
  •  بسیاری از مناطق در سرزمین ایران، با نام دستگرد شناخته می‌شوند. از جمله مشهورترین آنها دستگرد اصفهان یا دستگرد خیار در نزدیکی شهر اصفهان ودستگرد کیار یا دستگرد امامزاده در ۳۱ کیلومتری شهرکرد، مرکز استان چهارمحال و بختیاری است. به دستگرد کیار به این دلیل دستگرد امامزاده می‌گویند که مقبره امامزاده محمد اکبر، از فرزندان امام علی (ع) در آن واقع شده است. این روستا پس از شهر فرخشهر ورودی بخش کیار شرقی است و از اهمیت خاصی برخوردار است. شغل اصلی مردم در این روستا کشاورزی است و با داشتن چند ده چاه آب عمیق و نیمه عمیق و رودخانه و چشمه و قنات از آب کافی جهت آبیاری زمینهای کشاورزی برخوردار است. بخشی از منطقه حفاظت شده تنگ صیاد در شمال این روستا واقع شده که دارای محیط زیست بکر با انواع گیاهان خودرو و حیوانات وحشی از جمله بز کوهی، کل و.. می‌باشد. قطب صنعتی دستگرد واقع در شمال شرقی روستا واقع در زمینهای قنات مقیم و حسین آباد با مساحتی حدود ۴۰ هکتار و بانیروی کار حدود ۴۰ نفر واقع شده است. مهم‌ترین نقات دیدنی و تفریحی این روستا شامل: بقعه امامزاده محمد اکبر، قلعه داراب خان بختیاری و باغات دره ماران و رنگ رزی و زیراشکستان و منطقه حفاظت‌شدهٔ تنگ صیاد می‌باشد. مردمان این روستا که از منطقه به نام کمبه در سه کیلومتری محل کنونی این روستا است به این نقطه کوچ کرده اند، در منطقه کمبه که درکنار رودخانه چشمه زاغی قرار گرفته است اثاری از اتشکده به جا مانده است که نشان می دهد مردمان این روستادین زرتشت داشته اند . در دستگرد امامزاده سنگ مقبره از قرن 512(هجری قمری ) به چشم می خورد. همکنون در این روستا مسجد قدیمی است با حدود ده ستون سنگی و با مساحت حدود سیصدمتر مربع که در زیر زمین ساخته شده است که تاریخ ساخت ان را به دوران قاجاریه نسبت می دهند در نزدیکی این مسجد حمام قدیمسی است کی دارای تعدادی ستون سنگی می‌باشد .



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

فیلم دستگردامامزاده

جمعه ششم بهمنماه سال 1391 07:21 ب.ظ

نویسنده : نویسنده

امروز فیلمی رو روی سایت صداوسیما پیدا کردم وقتی خودم دیدمش چندتانکته جالب داشت:
1.مسجدقدیمی که داخل فیلم داره نشون میشه درحال تخریب (داخل فیلم دقت بشه مشخص که الان به وضع بدتری دچار شده)وتا حالا هیچ اقدامی براش نشده.چرا؟
2.چندسال پیش از همین مسجدبه عنوان کتابخانه باحدود دو هزار عضواستفاده میشد ولی الان...
3.کتاب های این کتابخانه که شامل حدود چندین کتاب خطی،تاریخی چند هزار جلد دیگر کتاب دیگربود؟الان کجاست...جالب با فرقون همش رو بردن  ریختن تو سرهم
4.اشیا عتیقه که الان داره نشون داده میشه وهرکدومش داخل یک موزه در کشورنگه داری میشه نمی شدکه کنار صحن امامزاده به عنوان موزه استفاده بشه؟
برای دانلود فیلم کلیک کنید
نظریادتون نره



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه نوزدهم بهمنماه سال 1391 08:42 ب.ظ

معرفی روستای دستگرد امامزاده از نگاه دوربین

دوشنبه دوم بهمنماه سال 1391 12:50 ب.ظ

نویسنده : نویسنده
[http://www.aparat.com/v/1Y9yW]

با سلام فیلم حاضرمربوط به حدودده سال پیش می باشدوبرگرفته از وبلاگ تنگ صیاد می باشد.
ادرس وبلاگtangesayad.ir And dastgerd-emamzade.loxblog.com


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه سوم بهمنماه سال 1391 10:29 ق.ظ

مداحی 28 ماه صفر

یکشنبه بیست و چهارم دیماه سال 1391 11:34 ب.ظ

نویسنده : نویسنده
روستای دستگرد امامزاده دارای دو هیئت زنجیر زنی می باشد .که بسیار فعال هستند این 
ویدیو یک مداحی زنجیر زنی از هیئت ابالفضل العباس می باشد.
نظر یادتون نـــــــــــــــــــــــره.
[http://www.aparat.com/v/DXFM5]



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه بیست و پنجم دیماه سال 1391 01:56 ق.ظ

دانلود مداحی های هیئت محبان اهل بیت (ع)دستگرد امامزاده1391

دوشنبه هجدهم دیماه سال 1391 12:35 ب.ظ

نویسنده : نویسنده
بسم رب الحسین (ع)
  
       هیئت جوانان محبان اهل بیت (ع) یکی از هیئت ها ی عزاداری درروستای دستگرد
       امامزاده است . و 90 در صد عزاداران جوانان هستند و امسال به فیض خداوند مجالس بسیار پرفیضی برگزار شد . 
         برای دانلود عزاداری های محرم سال 1391 بر روی لینک زیر کلید کنید.
                 نظر یادتون نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــره
   
                                    دانــــــــــــــــــــــــــلــــــــود 
                                                                                                                                      



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه هجدهم دیماه سال 1391 12:56 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 2 1 2